امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 10 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

تقدیم به خاله عطیه....

   اینم عکسهای پسر نازم که امروز هوای پارک رفتن کرد تقدیم به خاله عطیه جون که خییییییییلی دلتنگه شماست   داری با سایه خودت بازی میکنی عشششششقم ....   اینجا هم تازه از حمام اومدی ....   دووووووستت داااااریم خااااااله عطیه     ...
30 دی 1392

پسر سحرخیزم...........

  پسرنازم دیروز صبح که بابامیثم میخواست بره سرکار بیدار شدی و گریه میکردی که با بابا بری هر کاری کردم آروم نشدی خلاصه زور شما بیشتر بودو از اون جایی که منم عصری نوبت دکتر داشتم بابا گفت حاضر بشید تا باهم بریم شرکتشون. و پسرم که عشق ماشینه ....   قربون اون ذوق کردنو اون دندونهای خوشگلت بشم که الان 9تا شده.....   اول که رفتیم صبحانتو بهت دادم و شما خوابالو بودی پس خوابوندمت.... و اینجا تازه از خواب بیدار شده بودی و سرحال شروع کردی به شیطونی و ما تصمیم گرفتیم بریم خونه ی بابایی.....         واااااااااااااااااااااااااااای نه ........ ...
26 دی 1392

دوووووستت دااااااااارم........

دوستت دارم گلایه از تکراری بودنش نکن مشکل از من نیست تو زیادی دوست داشتنی هستی          دیروز حوصله ی دوتاییمون سر رفته بود واسه ی همین دوتایی رفتیم بیرون هم یکم خرید کنیم هم بریم پارک شما که تا پارک و پرنده هاو فواره های آب و تاب را دیدی از خوشحالی و ذوق جیغ میزدی و بهشون اشاره میکردی فکر کنم دلت حسابی واسه ی پارک رفتن تنگ شده بود البته پارک این روزها خییییییلی خلوته و فقط من بودم و تو ببین چه جوری روی تاب نشستی آخه تاب سرد بود اما بازم ازش دل نمیکندی       دیروز تصمیم گرفتم مربای هویج گردو درست کنم البته رنگش یکم تیره میشه اما مزه ی فوق العا...
23 دی 1392

مامان آرایشگر.....

   امروز دوباره موهاتو کوتاه کردم اما ایندفعه حسابی کوتاهشون کردم خیییییلی بامزه شدی الان قیافت واقعا دیگه پسرونه شده ببخشید اگه دستو کارم زیاد خوب نیست اما دارم کم کم راه میوفتم آخه شما نمیذاری آرایشگاه ببرمت و مامانیتو آرایشگر کردی  راستی تا یادم نرفته خیلی از دوستای وبلاگی طرز تهیه نیمروی ژله ای را میخواستن توی ادامه ی مطالب گذاشتم ....... نصف بسته ژله پرتقال یک بسته ژله ی آلوورا بستنی وانیلی یک لیوان اول ژله پرتقال را با یک لیوان آب جوش حل میکنیم میذاریم روی کتری تا با بخارش حل بشه بعد که کاملا خنک شد یک قاشق از بستنی را توش حل میکنیم تا شکل زرده طبیعی به خودش بگیره بعد&...
21 دی 1392

نیمروی من......

سلام عشقم دیشب بابایی اینا رو واسه ی شام دعوت کردم و واسشون یک سورپریز داشتم نیمروی ژله ای خییییلی بامزه شده بود و همه با دیدنش کلی ذوق کردن گفتم عکسشو بذارم تا دوستای وبلاگی هم درست کنن خیلی قشنگه و گول زنندست. و خوشمزه ...
19 دی 1392

بیخوابی چند شب پیش.......

          عزیز دل مامان پریشب موقع خواب ناله میکردی وقتی دستمو گذاشتم روی سرت دیدم بله تب هم داری خلاصه تا صبح غرغر میکردی منو بابامیثم فکر کردیم سرماخوردی هی شما رو پاشویه میدادیم و تا صبح بیدار بودیم از شانس بد قطره استامینوفنت هم تموم شده بود تا اینکه بابا صبح قبل از رفتن به سر کار واست خرید و آورد وقتی بهت دادم تبت سریع پایین اومد و دو تایی تا ظهر خوابیدیم بیچاره بابا با اون بیخوابی رفت سر کار.وقتی از خواب بیدار شدی خداروشکر سرحال بودی باهم بازی میکردیم که دیدم بله تب واسه ی دوتا دندون خوشگلت بوده که سر زده و الان 8تا دندون داری    مبارکت باشه عزیییییزم   ...
18 دی 1392

خدا به پسرم رحم کرد.........

  پسر نازم امروز خدا خیلی بهت رحم کرد اصلا نمیدونم چی شد یکدفعه یک صدای بلندی اومد و من که نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم سمت تو که چند سانتیمتر هم با میز آرایش و آینه بزرگش فاصله نداشتی اینقدر ترسیده بودم که تموم بدنم میلرزید و این صحنه............ خدااااااایااااا شکرت که اتفاق بدی واسه ی عزیییییزم نیفتاد مواظب پسریه پرجنب و جوش من باش   ...
14 دی 1392

28 صفر1392 و شله زرد پزون بابایی اکبر

   امسال 28 صفر مثل هر سال بابایی اکبراینا نذری شله زرد داشتن یادش بخیر پارسال خونه ی ما پختن و شما خییییلی کوچولوتر بودی قربونت برم. واقعا شله زرداشون همیشه خوشمزه اس         امیرحسین بغل بابایی اکبر مهربووووون ...   و خانواده ی سه نفریمون     وااااااای آخه پسر مگه این اسباب بازیه ......   اینجا عمه واست پفک خریده بود و شما عاااااشقش شده بودی و دو لوپه میخوردی... نوش جوووونت عزییییز مامان و بابا     ...
11 دی 1392

مادرانه

  فرزندم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده دیدی مرا درک کن   کودک که بودم وفتی زمین میخوردم مادرم مرا میبوسید تمام دردهایم از یادم میرفت دیروز زمین خوردم...دردم نیامد اما به جایش تمام بوسه های مادرم یادم آمد   ...
11 دی 1392

یک بووووووووس خوشمزه

      سلام سلام به پسر نازنینم قربونت برم که داری شیطونتر میشی و باهوشتر دیگه اسم هر چیزیو میبرم که بری واسم بیاری تند تند با اون قدمهات میری سمتشو واسم میاری شدی عین دستگاه ضبط هر کاری میکنیم سریع تکرار میکنی.بعضی وقتها با خودم میگم که ماشاالله کارهات بیشتر از سنته  همچنان علاقه ی زیادی به تلوزیون نداری فقط بعضی پیام بازرگانی هارو میبینی.برنامه ی پنگولو و عموپورنگم ااااای بدت نمیاد سرسری میبینی اینقدر قشنگ ادای پهلوون پنبه عموپورنگو در میاری بومبالا بومبا.....پهلوون پنبه ام عاشق صدای اذانی و سریع دستتو میذاری بغل گوشتو داد میزنی یعنی داری اذان میگی اسباب بازیهاتو که شبیه میکروفونه میگیری سمت دهنت و...
8 دی 1392